|
وبلاگ ارتباطات این وبلاگ بیش از آنکه به عنوان یک وبلاگ خبری باشد به عنوان یک وبلاگ ارتباط جمعی است که قصد دارد تا در حوزه ارتباطات فعال باشد امید است که توانسته باشد در طول مدتی که فعالیت داشته مفید بوده باشد.
|
مصاحبه با دختر مبتلا به ايدز مصاحبه با دختر مبتلا به ايدز مصاحبه: مهدی هاشملو ممنون میشم تا آخر مصاحبه بخونین اینکه بخوام این مطلب رو تو وبلاگم بذارم کمی دردآور هستش ولی چیکار میشه کرد که باید نوشت و ..... قبل از همه واسه همین مصاحبه از پدر و مادر خواستم اجازه بگیرم تا برم یکی از شهرستانهای دور تو استان کرمانشاه ولی این اجازه رو نگرفتم چون می دونستم که والدینم و بچه ها و دوستان اجازه معاشرت رو نمی دن . از طريق يكي از دوستانم با ترانه آشنا شدم. ترانه دختري است 23 ساله كه اكنون چند ماهي است كه متوجه شده به بيماري ايدز مبتلا است. تا قبل از آشنايي با ترانه هميشه با خودم فكر ميكردم كه زندگي كساني كه بيماريهايي نظير ايدز دارند چگونه است. وقتي بداني مدت زيادي زنده نخواهي ماند زندگي برايت چه معنايي پيدا ميكند؟ آشنايي با ترانه به بخشي از سؤالات من پاسخ داد و در عين حال زنگ خطري را در ذهنم به صدا در آورد، زنگي كه پيامش خبر از اتفاقي تلخ ميداد كه در كمين همه ما قرار دارد. اتفاقي كه دست كم گرفتن آن به معناي پايان همه روياها است. اول سلامی کردم تا بتوانم شروعی دوستانم را داشته باشم و بعد هم ضبط موبایلم را روشن کردم خودت شروع كن : ترانه: شما سؤال بپرسيد تا من جواب بدم. فكر ميكنم بايد اين مدلي باشه. · آره معمولاً اينطوريه كه من سؤال ميپرسم و طرف مقابل جواب ميده. اما اين بار ميخوام تو شروع كني.
ترانه: اسمم كه ترانه است. 23 سالمه. دانشجوی کارشناسی ترم آخر رشسته جامعه شناسي هستم و ارشدم امسال قبول شدم .
· یعنی شما مدرك ليسانس دارين ؟ اون هم جامعه شناسي !
ترانه: چيه حتماً فكر ميكنيد ايدز فقط سراغ آدمهاي بيسواد ميره ، بله من دانشجوی ترم آخر جامعه شناسی هستم و ترم بعد میرم دانشگاه فرهنگ تهران .
· کمی عجیب بود . یک دختر با تحصیلات عالیه به اين بيماري مبتلا بشه . از بین این همه بیماری اونم با اين همه تبليغي كه براي اين بيماري و خطراتش ميشه ، جای تامل هستش .
ترانه: اول فرصت بدین يه مطلبی رو بگم. به عقیده بنده با اينكه از طرف ارگانها و نهادهای مختلف در مورد خطرات ايدز تبليغ ميشه اما اين اندازه آگاهي نيست و خيلي بايد بيشتر باشه. دوم اينكه مشكل همه ما اينه كه فكر ميكنيم كه مثلاً ايدز براي ديگرانه و اصلاً سراغ ما آدمای تحصیل کرده و شهری و هزار ویژگی که خودمون به خودمون می بندیم نمياد. يعني ایدز رو جدي نميگيريم. مثلاً خود شما الان داريد در مورد ايدز با من حرف ميزنيد ولي اصلاً به اين فكر نميكنيد كه يه روز ايدز سراغ شما بياد، درست هست حرف من یا نه ؟ شما آخرین باری که آزمایش دادین کی بوده ؟ دیدید که کمی آشفته شدین پس دقت بیشتری تو صحبت هاتون داشته باشید چرا که همه ی ما از این بیماری ها معصوم نیستیم .
· آره درسته، تا حالا بهش فكر نكردم.
ترانه: نكته همين جاست. من هميشه فكر ميكردم كه فاصله من و بيماري ايدز فرسنگها از هم دوره ولي همه چيز سادهتر از اون چيزي كه فكرش رو ميكردم اتفاق افتاد و الان دارم در موردش صحبت می کنم .
· امکان داره بپرسم تو از چه طريقي به ايدز مبتلا شدي ؟
ترانه: از طريق ارتباطي كه با يك پسر به نام سروش داشتم.
· الان اين سروش كجاست؟ ازش خبر داري؟
ترانه: چند ماه پيش فوت كرد. اون مدتي بود كه مريض بود و به همين خاطر فوت كرد.
· بعد از اينكه فهميدي كه از طريق اون ايدز گرفتي چيكار كردي؟
ترانه: چی کار می تونستم بکنم ؟ اولش اون رو مقصر اصلي ميدونستم ، ولي بعد از مدتي متوجه شدم كه مقصر اصلي خودم بودم.
· شعار ميدي نکنه مهربون شدی ؟ يا واقعاً معتقدي كه خودت اشتباه كردي؟
ترانه: من دليلي براي شعار دادن ندارم و واقعاً به اين رسيدم كه اشتباه از طرف من بود كه با يك پسر ارتباط نامشروع داشتم. حتي اگر ايدز هم نميگرفتم باز هم كار من اشتباه بود.
· اگه ايدز نميگرفتي آيا متوجه اشتباهت ميشدي؟
ترانه: شايد حق با شماست. شايد اگه ايدز نميگرفتم هنوز با اين پسر ارتباط داشتم. اما چرا هميشه بايد سرمون به سنگ بخوره تا متوجه اشتباهمون بشيم. اگه من الان دارم با شما صحبت ميكنم فقط به همين خاطره كه آدمهاي ديگه مثل من سرشون به سنگ نخوره و بعد متوجه اشتباهشون بشن. اینو بگم که البته اونوقت ديگه خيلي ديره و کار از کار گذشته .
· چي شد اصلاً با سروش آشنا شدي؟
ترانه: خيلي اتفاقي تو مسير دانشگاه با اون آشنا شدم یعنی تو خود دانشگاه اول ترم آخری و منم ترم اولی خود به خود من باب دوستی برام یه سری کار تو دانشکده انجام داد منم خوب به دليل كمبودهاي عاطفي كه داشتم كمكم ارتباط مون رو بیشتر کردم تا جایی که بدون هم تصمیم خانوادگی هم نمی گرفتیم این طوری بگم که ارتباط ما صميميتر شد.
· سروش ميدونست كه بيماري داره و اگه ميدونست چرا كاري كرد كه تو هم به ايدز مبتلا بشي؟
ترانه: آره اون اصلاً با همين نيت با من دوست شده بود. اون تصميم گرفته بود كه از ديگران انتقام بگيره و خوب منم يكي از قربانيهاي این آقا بودم.
· چرا از تو؟ چرا اصلاً انتقام؟
ترانه: چون خودسروش توسط يك دختر به بيماري ايدز مبتلا شده بود و وقتي متوجه شده كه ايدز گرفته تصميم گرفته بود كه از دخترها انتقام بگيره. اما در مورد اينكه چرا انتقام، بايد بگم كه زماني كه آدم متوجه ميشه كه به اين بيماري مبتلا شده انگار تمام دنيا روي سرش خراب شده و اينقدر اين فشار زياده كه بعضيها تصميم ميگيرند كه از ديگران انتقام بگيرند. اصلا شما خودتون رو بذارین جای اون ، چه شکلی به دخترا نگاه می کنین ؟
· تو چي؟ تو هيچوقت به انتقام فكر نكردي؟
ترانه: انتقام از كي، چه سودي داره كه يه نفر ديگه هم به ايدز مبتلا بشه. من گفتم كه تقصير هيچكس نبود و مقصر خود من بودم. اگر من با این آقا ارتباط برقرار نميكردم هيچوقت به ايدز مبتلا نميشدم. درسته كه سروش در بيمار شدن من نقش داشت. اما همه چيز از تصميم من براي داشتن ارتباط با اون شروع شد.
· حالا زندگيت چطوره؟
ترانه: اوايل خيلي سخت بود. ايدز يه بيماريه كه خيلي به مراقبت نياز داره. ايدز باعث ميشه كه سيستم دفاعي بدن ضعيف بشه و تو اين حالت يه سرماخوردگي ميتونه خطرناك باشه. اين مراقبتها و معالجات پزشكي يك طرف و نگاه اطرافيان به تو قسمت سختتر ماجرا است. هر چی بگم کم گفتم . نگاه خوب و بد تو نظر تو همه بد هستن و تو خودتو باید بدزدی تا نکنه نگاه بیشتر بشه .
· خانواده بر خوردشون با بيماري تو چي بود. اونها چه واكنشي نشان دادند؟
ترانه: پدر و مادرم كه سالهاست از هم جدا شدن. من با پدرم زندگي ميكنم. من همه چيز رو به پدرم از روز اول گفتم و طبعاً براي يه پدر خيلي سخته كه فرزندش دچار اين بيماري بشه. اما من اين شانس رو داشتم كه برخورد خانواده با من خيلي قهرآميز نبود. بعضيها هستند كه از خانواده طرد ميشوند و همين موضوع مشكلات ديگري رو براشون به وجود ميآره. تو سر کلاس های جامعه شناسی که بیشتر به این معقوله فکر می کنم نتیجه اش منو دیونه می کنه .
· فكر ميكني براي مقابله با ايدز بايد چيكار كرد؟
ترانه: سؤال سختيه. آخه يه عامل كه مؤثر نيست. به خيلي چيزها بستگي داره. شرايط فردي، شرايط اجتماعي، موقعيت و محيط خانواده و خلاصه خيلي چيزهاي ديگه. اما مهمترين عامل براي پيشگيري خود فرد است كه بايد از خطرات اين بيماري آگاه باشه و سعي كنه كه به اين بيماري مبتلا نشه.
· خوب بذار يه خورده حال و هواي مصاحبه رو عوض كنيم. تا حالا عاشق شدي؟
ترانه: (با خنده) آره يه بار عاشق شدم اما خيلي زود همه چيز تموم شد. راسی شما خبرنگارا عشق رو تو چی می بینین ؟ مگه شما هم عین ما نیستین ؟ پس چرا سوالهای عجیب می کنین ؟ می خواین امتحان کنین ببینین درست می گم ؟
· ترانه خانم اون موقع چند سال داشتی که عاشق شدی عین همه ی ما آدم ها و عین ما خبرنگارا ؟
ترانه: 17 سال.
· دیدین منظورم کی بود پس عاشق شدن رو شما خيلي زود شروع كردي.
ترانه: (ميخندد) آره چيكار كنيم. استعدادمون تو این بخش زیاد بود یهو زد بیرون خودمم خبری ازش نداشتم ولی چیکار کنم که عشق هستش و کاریش نمیشه کرد .
· راستي نظرت در مورد روزنامه و سایت های خبری ما چيه؟ راستش رو بگو ؟
ترانه: قبلاً زياد خوب نبودیا اگه بود من خبر نداشتم ولي اين دفعه با مصاحبه من فوقالعاده ميشه.(ترانه در اين لحظه به شدت ميخندد)
· يه نكته جالب در مورد تو اينه كه تو چشمات هنوز اميد هست. شوخي ميكني، ميخندي، چطور روحيهات رو حفظ كردي؟
ترانه: روز اولي كه متوجه شدم به اين بيماري مبتلا شدم اوضاع روحي خيلي بدي داشتم. دايم يه گوشه كز ميكردم و با كسي حرف نميزدم. اما كم كم با خودم فكر كردم حالا كه مدت زمان زيادي براي زندگي كردن ندارم چرا قدر لحظههاي اون رو ندونم. به همين خاطر سعي كردم يه زندگي تازه رو شروع كنم. يه موضوع جالب اينكه شايد الان از گذشته بيشتر از زندگي لذت ميبرم.
· حتي با اينكه ايدز داري، آخه چطور ممكنه؟
ترانه: اون موقع نميدونستم لحظهها چقدر مهم هستند؟ اما حالا چون وقت زيادي ندارم ارزش همه ثانيهها رو ميدونم.
· اگه بخواي يه توصيه به بچه های هم سن سال خودمون داشته باشي چي ميگي؟
ترانه: توصيه ميكنم كه هيچوقت به كسي توصيه نكنند چرا که توصیه خوب نیست و عمل بهترین راهه .
· نه گذشته از شوخي يه چيزي بگو؟
ترانه: آخه هر چي بگم تكراري و كليشهايه. اما يه چيز رو خوب ميدونم و اون اينه كه زندگي و لحظههاي آدم تكرار نشدني است و هيچوقت اشتباهات رو نميشه جبران كرد. پس بايد قدر فرصتها رو دونست.
· به نظرت اين مصاحبه چطور بود؟
ترانه: خيلي خوب بود و كلي انرژي مثبت گرفتم و اميدوارم كه حرفهاي من به درد حتي يك نفر بخوره و همه روزهاي خوشي داشته باشند.
حالا که از ترانه جدا شدم باین مصاحبه رو گرفتم یشتر از دو ماه نمی گذره و نمی خواستم این مطالب رو داخل روزنامه و سایت ها کار کنم ولی دیشب که شنیدم این دختر خانم گل جونشو از دست داده و مرده به خودم این جرات رو دادم که کارش کنم . شاید خود من فرصت رو بیش از گذشته بدونم . نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 22:30
این جا خبری نیست !!! اينجا خبري نيست
زنان اینجا همچون شهری ها اهل کارند اما این کار کجا و آن کار کجا کار اداری کجا که با قلم و برگه و زونکن نهایتن کار دارند کجا و کار دستانی که هر انگشتش همچو حاشیه جاده ای که به روستایشان دارند ترک خورده .
اين جا همچو بعضی جاها نیست که بخورند و بخوابند و پوستههاي تخمه را با دقت و ظرافت زنانه خود پرت کنند .
این گزارش رو تصادفی به ذهنم رسید بنویسم .
بله ، تو گیر و دار انتخابات تو حوزه بهار و کبودراهنگ بودم که راهی چند تا روستا از جمله روستاهای باغچه و قادرآباد شدم که جداگونه برای هر کدوم یه گزارش مفصل نوشتم .
بله این روستا شهرت کشوری و جهانی و .. نداره همینسادگی که داخل روستا بود منو باعث شد تا مجبور کنه این گزارش رو ترتیب بدم تو این منطقه که بیشتر مردم با زبانهای کردی و ترکی و فارسی هر سه نوع رو مسلط تکلم میکنن واسه من عجیب بود چطور روستایی مثل باغچه که مردمای باصفایی دارن با این نوع وضعیت دارن زندگی میکنن.
ادامه مطلب . . . نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 12:45
|
.: بهمن 1390 .: مهر 1390 .: شهریور 1390 .: مرداد 1390 .: تیر 1390 .: خرداد 1390 .: فروردین 1390 .: اسفند 1389 .: بهمن 1389 .: دی 1389 .: آذر 1389 .: آبان 1389 .: مهر 1389 .: شهریور 1389 .: مرداد 1389 .: تیر 1389 .: خرداد 1389 .: اردیبهشت 1389 .: فروردین 1389 .: بهمن 1388 .: دی 1388 .: آذر 1388 .: آبان 1388 .: مهر 1388 .: شهریور 1388 .: تیر 1388 .: خرداد 1388 .: فروردین 1388 .: اسفند 1387 .: بهمن 1387 .: دی 1387 .: آذر 1387 .: آبان 1387 .: مهر 1387 .: شهریور 1387 .: مرداد 1387 .: آرشيو |